
بدون هیچ حرفی عاشقم شد غروب روز برفی عاشقم شد نه مثل دیگران از روی عادت به طرز بس شگرفی عاشقم شد سکوت ممتدش پر بود از حرف رها از نحو و صرفی عاشقم شد و چشمانش پر از حرف نگفته بدون هیچ حرفی عاشقم شد |محمود صادقی|...
ادامه مطلب
باران گرفت و در هوایت آســـــمان، تر چشمان من با یادت ای ابـــــرو کمــــان، تر بـــــارانِ دلتنگیِ تو بـــــارید نم نم دیدم که تن از بغض تر، از بغض، جــان، تر با این تنِ پاییزی ام روحــــم بهـــــــاری ست هر قدر من پژمرده تر، قلبم جـــــــوان تر! دل بُردن از یک شــــاعر آسان است گاهی معشـــــوق زیباتر که شد، دل ناتــــوان تر با مردمی که قلبشان از جنس سنـــگ است هرکس دلش آییــــنه تر شد، ناگهــــان تر... |محمود صادقی|...
ادامه مطلب
حالش گرفته بود خــــدا بال آفرید یک آسمــــان به وسعت تو حال آفرید شوری نداشت فلسفه ی خلقت زمین چشم تو را بهانه ی جنجــال آفرید بی تو صفا نداشت همین قهوه های تلخ تا جذب مشتری بکند فــــال آفرید دو سایبان برای دو چشمان روشنت همســـایه ای برای لبت، خال آفرید تا روزهای سرد زمستان فرارسد دستی برای گردن تو شـــال آفرید پیش از شما تمام فصولش گرفته بود تقویم من محــــوّل الاحوال آفرید تا آخرین دقایق عمرم خــدا تو را تحویل قلب من بدهد، ســال آفرید |محمود صادقی|...
ادامه مطلب