آمد نشست، حوصله ها را عیار زد
لب ها شکفت و شعله به جان بهار زد
یک فصل تازه در دل تقویم باز شد
وقتی که باد روسری اش را کنار زد
صاحبدلی دو چشم تو را دید و بعد از آن
"بیدل" لقب گرفت غزل ها به کار زد
هر شاعری که یک نفسی با تو خوش نشست
هر جا مجال داد سخن از نگار زد
اصلا عجیب نیست اگر برملا شود
حلاج از عشق زلف تو خود را به دار زد
گاهی که عقل معجزه ای چاره ساز نیست
باید به نیل عاشقی اش بی گدار زد
|محمود صادقی|
برچسب: وبلاگ بیدلانه,
نویسنده: رضا کوهی